Tuesday, March 04, 2014

از سرزمینهای شمالی

دیروز به کسی می گفتم غربت بی­معنی است! تعجب کرد. گفت شعار می­دهم.
امروز در قطاری در سرزمینی شمالی، ویلن
­نوازی چیره دست این را می­نواخت. چنان گوشم را نواخت که پنداری نوای ایرانی می­زند. ایرانی نبود. چند ثانبه بعد، به­اش پی بردم.
قطعه­ای است مواج و خاطره­انگیز که آن گاه، کودکی­ام را در ذهنم جاری کرد. نوای –اتفاقا- غربی­ای که پدر دوست دارد و گاهی با سوت می­زندش! نوایی که بوی جاده­های شمال را می­دهد. بویی که نمناک است...
و تصویر پل ورسک...
و عکاسی از دختربچه با پالتوی چهارخانه و کفش قرمز در کنار ...  
و دل پیچه­های چالوس...
و لَختیِ بی­مسئولیتی دختربچه در صندلی عقب ماشین... در امنیت حضور پدر و مادر ...
و باران و باران و باران...

گرچه غالبا خاطرات نامتعادلم می­کند - و این ربطی به بحث ندارد- اما امروز لبخندی بر لبم چنان نشاند که از بوی خوش آشنایی بود. از همدلی. از حس اینکه شاید حقیقت دارد که در جهانی کوچک که من می­توانم از نوازنده­ی سفید خوشروی دوره گرد، شوق پراکندن آوایی این چنین آشنا را بگیرم، غربت کلمه ای غریب است.




Sunday, February 23, 2014

از روزمره


نمی دانم با این دیوایس (تو بخوان ماسماسک) های جدید می‌توان هوای نوشتن کرد و به‌اش وفادار ماند یا فقط می‌شود رفع نیازی کرد، تکست (بخوان اس ام اس) ی زد و تلاش چندانی نکرد؟! البته من یک جورش را خریده‌ام که قلم داشته باشد می‌دانی؟ زیاد اهل نوستالژی هستم.


الان که توی تخت دراز کشیده‌ام و می‌نویسم صدای فیلم یا کارتون به زبان ( ِدیگر نه چندان غریب) بومی می‌آید که جماعت -جماعت کوچک ساکن خانه- مشغول گذراندن شب‌های وسط هفته با آن هستند.


من اما سردم است. از سرما گریه هم کرده‌ام اینجا. روزی که زیر 40 زیر صفر بود و من منتظر تنها وسیله‌ی نقلیه عمومی که قرار بود مرا به مقصد برساند و نیامد و نرساند! راه آمده را برگشتم و تمام راه توی شالی که تا زیر چشم‌هایم کشیده بودم مثل احمقها در اتوبوس گریه می‌کردم - می‌دانی اینجا هم چندان تفاوتی ندارد نمی‌خواهم اشک‌هایم را کسی ببیند.


می‌گفتم، دستانم سرد است. کارهای انجام نشده‌ی کالج تازه‌ام نیمه باز مانده‌اند و کتاب آیین‌نامه کنارم. می‌دانی این هم از آن چیزهایی است که بی خودی از ذهنم می‌گذرد دایم که: من هنوز نمی‌خواهم بپذیرم که جایت که در دنیا عوض می‌شود باید از نخست شروع کنی. از اول. همه چیز را حتی آیین نامه را، حتی درس را .... پس کی درست می‌شود این دهکده‌ی جهانی که قولش را داده بودید؟!


درد مبهمی که در دلم می‌پیچد و می رود هم مازاد ماجراست که از جماعت و از کارِ نیمه باز مانده دورم کند.  من نمی‌دانم آدم کجای دنیا حالش خوش است؟ قبول دارم که اینجا آنطور که در بَک هوم (یکی از اصطلاحاتی که اینجایی‌ها برای وطنی که جا گذاشته‌ای به کار می‌برند و من از ترکیبش خوشم می‌آید) تلاش می‌کردی از دل‌مردگی و ضعف و ناامیدی نمیری نیست ولی ... نمی‌دانم شاید زیاده می‌نالم...

می‌گفتم، اینجا کم سه‌تار گوش می‌دهم. امروز فهمیدم. خودم را سانسور می‌کنم. مراعات می‌کنم جماعت دوست نداشته باشند. تحمل سه‌تار را نهایت به قدمت سه‌تار محسن نامجو دارند! 


درد راحتم نمی‌گذارد می‌پیچد و تا مرض گلو بالا می‌آید که بخواهی بالایش بیاوری و نمی‌آید دوباره می‌رود که بپیچد تا عمق...


دیگر از اینجا و زندگی تازه واردم بگویم که اینجا در روز چند دفعه هم می‌شود از خانه بیرون رفت و برگشت و خسته نشد. 4-5 ماه پیش همین که از سر کار تا خانه می‌آمدم گویی یک دارآباد را رفته بودم و برگشته بودم! اینجا با این همه راه دور و مه و برف باز هم خسته نمی‌شوی؛ له نمی شوی. اینجا همه راهشان دور است ولی خسته نمی‌شوند. غر هم نمی زنند. اینجا زندگی ماهیتش سخت است آنجا نبود، خودش سخت بود، ماهیتش نه! مثل خدایش که آنجا بزرگ بود و اینجا جور دیگری است! این هم از همان چیزهاست که می گویم باید از اول شوی...


Wednesday, January 01, 2014

دوم سال 2014 است!
امروز آن روزی است که انتظارش را داشته‌ام. امروز در شهری نو و کمی احمق (!) که راه‌های خیلی زیادی برای مسائلش ندارد و فقط یک سری قانون تعریف شده را بلد است پشت میز جدیدم و پشت همه‌ی گذشته‌ی پیچیده‌ام نشسته‌ام و قوانینش را برای رانندگی جستجو می‌کنم. شهر جدید من اما با همه‌ی من مرا پذیرفته است –یا لااقل اینطور ادعا می‌کند. هر روز ولی نگاه من به او فرق می‌کند.
دوستانی دارم و جدید می‌یابم ولی همانم که بودم. دلتنگی‌ها و بغض‌ها اما از جنس همیشگی نیست. از تنهایی و غریبگی نیست. از کدام ریسمان را بگیرم نیست. از همان دلتنگی ست. می‌دانی؟ آدم خودش را می‌آورد.باید بیاورد وگرنه ...

و می‌خواهم اعترافی کنم برای هیچ کس – که صادق‌ترین اعتراف هاست- که من به کودکی فکر می‌کنم که از آن من باشد... شاید ...



Wednesday, November 06, 2013

امروز روز دیگری ست ...

نیمه شب است. در کشوری نو و شهری که زیاد با او غریبگی نمی کنم پشت پنجره ای رو به خانه های زیبا و سبز آرام گرفته ام. نفسم عمیق است اگرچه هنوز -بعد از 14 روز - به طعم آزادی خو نگرفته ام. ... تصمیم دارم از تجربیاتم بیشتر بنویسم. ...

Monday, October 07, 2013

پایندگی

روزهای آخریست که در وطن خویش -غریب- هستم.
این «روزهای آخر» عجب باری دارد و عجب کشی می آید ... در همه جای زندگی. 
وقتی به مدرسه می روی و دیگر نمی روی. به دانشگاه. به سفر. روزهای آخر جنگ. روهای آخر یک جنبش. روزهای آخر مجردی، روزهای آخر یک دوستی، روزهای آخر یک کار، یک شغل، یک هویت ...
و این است بهانه ی زنده ماندن. عکس آنچه فکر می کنیم... 


Thursday, August 08, 2013

باری نامتعالی

   باری از روی دوش‌هایم برداشتم. یا شاید از روی سینه‌ام. و حالا به آنچه باقی مانده است می‌اندیشم و اینکه آیا کافی است؟!
کافی برای تحمل؟ کافی برای هستی؟
و این بار برداشتن را عشق تحمل می‌کند. جای برش‌هایش و جای زخم‌هایش تا زمان‌ها خواهد بود. و عشق، لحظه‌های چروکیده‌ی دردهایش را تحمل می‌کند.
و تهوعِ آن ساده‌ترین و آن با اهمیت‌ترین پرسش‌ها در روانم می‌پیچد که پاسخی برایشان نخواهم داشت.
هر چند که بارم سبک‌تر شده باشد.