Monday, June 17, 2013

تیر

پریشانی قیمت خوب خلق کردن است. این را در کودکی به من فرو کرد. 
چنانکه سعی کردم صاف نایستم و غم آلوده و سر در گریبان، شانه هایم را به سینه هایم نزدیک کنم. هرچه نزدیکتر بهتر.. 
گاف بزرگی بود. زندگی آن لحظه ی شادی ست که از چشمان دوست می گذرد.

همچنان تیری، چندی یک بار، از سینه ی راستم می گذرد و هر بار غافلگیرم می کند...


Wednesday, November 21, 2012

منجلاب



و بیچاره مایی که تا خرخره در منجلاب این سیاه بازیها فرو رفته‌ایم و گاه که سر بر می‌آوریم بلکه دستی از ما بگیرند یا نفسی تازه کنیم،‌از صدای قهقهه رعب‌انگیز تماشاچیان و خاموش‌باش بازی‌گردانان، آرام آرام سر به زیر لجنزار ترس و نفرت فرو می‌بریم و سر کج و مسخ شده،‌در آرزوی دست خام‌طمع ديگري به‌سر می‌بریم که بل، بیاید و ما را به ناکجا آبادی ديگرتر سر در گم كند،
که از خود اراده‌ای نداریم،
که نخواسته‌ایم،
که می‌بینیم دیگر هم‌قطارانی که دسته دسته مبدل به همان تماشاچیانی می‌شوند که شب به شب در خفتنگاه جاودانه‌شان، نادانی و نافهمی،‌سر راحت به بالین می‌گذارند؛
یا گروه گروه هم‌فکرانی که از همان گودال ترس و تنفر می‌نوشند و باز از همان سیاه‌چاله، خود، به صد آرایه‌ي متعفن و گنداب گرفته می‌آرایند، فخر می‌فروشند و لب از لب جز برای تملق و طنازی نمی‌گشایند؛
که اگر غیر از این بود، آب راکد گندیده در حلقشان نشانده شود و باز آرام آرام سر به زیر همان لجنزار ترس و نفرت فرو برند.
آن روزها که به تاخت می رفتم هم غمناک بودند. آن روزها هم عشق باران و بوی باران را انگار از پدرم به ارث برده بودند. آن روزها هم گاهی -نه، اغلب- سرم را به دیوار دلم تکیه می‌دادم و از درد و سیاهی و کاکل خونین برادری چشمانم پر می‌شد. 
آن روزها هم انگار همین خاکستری رنگ بود. کلاس چهارم. آن روزهای «باز باران با ترانه» را می‌گویم ...

Saturday, November 01, 2008


خب امشب یه کم وقت دارم ...


زود اومدم خونه و یه کم استراحت کردم. الان هم تو هوای زود سرد شده ی پاییز دارم چای و نبات می خورم و وب گردی می کنم. فعلا این انیمیشن جالب رو از بزرگمهر حسین پور پیدا کردم که خیلی باهاش حال کردم! تا بعد...


چند روز بیشتر خانه ی پدری نخواهم بود. این روزها خیلی به گذشتن این سی سال فکر می کنم و به چگونه گدشتنش. به آدمایی که اومدن و رفتن و آدمایی که هستن و هیچ وقت نمی رن...


دلم برای مامان بزرگم خیلی تنگ می شه که اگه بود حتما الان کلی خوشحال بود، کلی سفارش می کرد، کلی چیز یادم می داد و خلاصه بزرگتری می کرد.


از بودنت خوشحالم ...




Wednesday, October 15, 2008

TOday


ولی دلم گرفته انگار.
کنارم نیست خوب نباشد. 

اگه بخوام کشف کنم ازخیلی چیزها دلم گرفته:
اول اینکه ...

دیم اینکه چرا قانون مملکتم رو باید از همسر آینده پس بگیرم؟ یعنی بهش بگم حقی رو که خاک و آبم نداده تو بهم بده؟

سیم اینکه ...
انگار فرقی نمی کنه 15 سالت باشه یا 25 یا بیشتر، دلت به هر حال تنگ می شود!

گل-شیفته

بحث حضور بازیگران زن ایرانی در فیلمهای هالیوودی خیلی داغه. بعد از گلشیفته فراهانی، میترا حجار هم در فیلم steliana blue بازی کرده.

اما فعلا تا میترا حجار به میدان بیاد، بحث های گلشیفته داغه! من که بازیگوشی های این دخترک رو دوست دارم حسابی، و تصمیمش برای بازیگر شدن هم خیلی برام جالبه. یادمه توی یک مصاحبه گفته بود من داشتم می رفتم اطریش برای ادامه ی درس موسیقی، که بازی در درخت گلابی تصمیمم رو عوض کرد و بازیگری رو انتخاب کردم.

اما بحثها این روزها بیشتر در مورد ظاهر گلشیفته است. یعنی نوع حضورش روی فرش قرمز. طبیعی یه که این بحث ها توی هر جامعه ای که تا حالا از چنین حضوری محروم بوده پیش بیاد. تفاسیر خیلی زیادی هم ازش شده! از تفسیر س.ک.س.ی و عجیب و غریب جناب خوابگرد تا تفسیر و تحلیل و مرتبط کردن سریال یوسف پیامبر با حضور گلشیفته توسط جناب پورمحسن در رادیو زمانه. از جلو تلویزیون رد می شدم دیدم برنامه زن امروز صدای آمریکا هم با حضور خانم مهاجر به تحلیل قضاوتها در مورد گلشیفته پرداخته بود.

(توی همه اینا نوشته ی یک دختر ترشیده خیلی بامزه بود!)

به نظر من که همه اینها خوبه! خوبیش هم در اینه که جامعه لااقل یه کم وارد فضاها و بحثهایی می شه که قبلا نبود. بحثهایی که حتی ممکنه گاهی به حقوق زنان منتهی بشه!

یاد حضور شرمگنانه ی نیکی کریمی در کن که می افتم دلم براش می سوزه که با آن ظاهر جذاب چقدر می تونست دلفریب هم باشه اگر او هم حجاب اجباری را کنار می زد.

القصه به نظرم هرچه بحث بیشتر باشه و تحلیل، اتفاقات بعدی هم با دقت بیشتری پیش می ره.

لینک دانلود فیلم گلشیفته رو هم می تونین اینجا پیدا کنین:

گروه طرفداران گلشیفته


Monday, September 01, 2008


و خوشحالم که تو تا حالا به هیچ زنی نگفتی ضعیفه.
.
.
.
گاهی آدم خیلی ساده اندیش می شه...

Sunday, August 24, 2008


دوباره هوس نوشتن کردم...
یاد روزهایی که توی وبلاگ قبلی که جزو اولین وبلاگهای دنیا بود! و دیگه الان باز هم نمیشه افتادم... خوب بود گاهی می خوندمش. الان ولی دوست دارم دوباره یه چیزایی رو ثبت کنم. به دلیل  ماندگاری. ولی انگار یه جورایی هر کی وبلاگ می نویسه از درد و رنج و غم می نویسه. این روزها ولی کسی هست که به من بگه همش هم درد و رنج نیست... به خودم که برمی گردم می بینم شاید این درد و رنج بازی هم یه جور ژست روشنفکرانه یا روشنفکر نمایانه! بوده. از همون وقتی که 14-15 سالگی سهراب سپهری رو به جرم مثبت نوشتن گذاشتیم کنار و تصمیم گرفتیم شاملویی بشیم و فروغی. حالا خلاصه بزرگ شدم یا ژستهام تغییر کرده نمی دونم؛ به هر حال الان 14-15 سال از اون دوران می گذره. شاید هم تغییر لازمه ی دورانه.
القصه دیگه حالا اگه غم و غصه و درد و رنج ننویسم هم خیلی احساس جدی نبودن، یا حساس نبودن، یا گناه نمی کنم.
حالا پس هر چی نوشتم نوشتم قبول!؟

Monday, June 16, 2008

حرف زن

If you want to know about freedom in any country, go and ask the women of that country

اين جمله‌ي جالب ابتداي ويديويي ديگر به سبك رپ از شاهين نجفيِ كه اين روزها به صداي زنان تبديل شده و اگرچه خودش مي‌گه من از گردانندگان جنبش زنان در مورد آهنگ‌هام بازخوردي نگرفتم، ولي من تند شدن نفس همه‌ي آدمايي رو(خصوصا خانمهايي) كه اين آهنگ رو براشون گذاشتن ديدم.

اين ويديو با صحنه‌هاي دردناكي از فيلم سگ‌كشي تنظيم شده. فيلمي كه من وقتي ديده بودم تا دو روز حرف زدنم نمي‌اومد...


اسلحه‌م صدامه، بلند میشه این حق زنه ...

جدا از اينكه تصاوير اين ويديو دردهات رو يادت مياره ولي كلامش مي‌تونه مثبت باشه. به هر حال دست آقاي خواننده و سازنده‌ي جامعه شناسش، شاهين نجفي، درد نكنه. حظ برديم..!