Sunday, March 29, 2015

چو جام می لب به لب پر خون

تقریبا رو به خلسه‌ام... و به این می‌اندیشم که این چرخ سه پنچ روزه‌ی بوقلمون را دیگر چه نقش و رنگ است که رو می‌کندُ تا به حال نکرده باشد...
و این بازی‌اش جدید می‌‌نماید .
بازی‌ای که حدس نازده و ناگهان به درون می‌کشاندت. گویی بادی است، طوفانی است که می‌آید و تو را می‌سنجد که تاب ایستادن در برابرش را تا چه وقت داری. 
خلسه‌ام می‌رباید ...


Thursday, February 26, 2015

کارگاه مجسمه های گِلی لوک و آبی چشمانش

یه جایی روی خیابون Danforth  بود. نزدیک محله یونانی ها. تازه بود برام. ولی قدیمی. میشد با محله های شوش و خزانه مقایسه کرد. ولی به هر حال با Google Map باید پیدایش کنی! مدرن! چند صد متر بیشتر تا مترو فاصله نبود. در رو که جلوش یه تابلویی که قبلا سفید بوده و روش نوشته شده بود مدرسه ی مجسمه سازی لوک باز کردم. ژژژژژ... جلوت پله بود. چپ و راست دو تا در دیگه که روی هر دوش نوشته بود وارد نشوید! انگلیسی لهجه داری گفت: Hello?  از بالای پله ها. لباس کار آبی نفتی، جین پاره، موهای پریشان. یک شخصیت تبلور یافته از دل داستان ها! حدودا 60 سال شاید هم اینطور نشان می داد. تنها نقطه ی روشنش آبی چشمانش بود. اصلا به رسم اینجایی ها لبخند نمی زد. عبوس گفت : بیا بالا و منتظر من نشد. من مثل همیشه رفتم، دو پله یکی و سرخوش! چه کارگاه نامرتبی! همه جا پر از همه چی بود. از یک مجسمه ی بزرگ یک شیطان -که تا همین حالا دارم فکر می کنم در چه کوره ای آن را پخته بود- بگیر تا ظروف فتیله ای کودکانه ی روی هم چیده شده ی بد ترکیب.
داشت برای کارگاهش یک قفسه ی چوبی می ساخت.
همانطور که پشتش به من بود و به تخته ای که جا نمی رفت می گفت : گُه، از من پرسید  چی کار می تونم برات بکنم؟  جا خوردم! حتی نگفت بشین! چند قدم برداشتم و چند تا کلمه را در ذهنم جابجا کردم: اطلاعات می خوام. راجع به این و آن ... درس هم میدم.
یه کم مهربان تر گفت: تازگی ها معلم سفال گرفته ام. برگشت: اهل پرشیایی؟
لبخند بزرگم که از ترس گم شده بود برگشت: بله! ایران. شما؟
فرانسه. اینجا محله ی مسلمون هاست. من خوشحالم که اینجام چون یه مسجد اینجا هست و قیمت خونه ها بالا نمی ره!  تنها جمله ی کمی شخصی ش بود که می شد حسی را هم در صورتش ببینی! من هم از فضا استفاده کرده نکرده لبه ی یه چهارپایه ی خیلی کثیف و خاکی نشستم و زدم زیر خنده!  
دوباره رفت سراغ قفسه ش تخته های بیشتری آورد. هیچ کدام اندازه نبود. نمی دانم واقعا می خواست اتفاقی یک تخته ی مناسب پیدا کند؟! حتی به ذهنم رسید بپرسم چرا نمی بُریشان؟! ولی زبان به دهان گرفتم! در عوض سرم رو برگرداندم سمت کارها و پرسیدم: میشه کارهاتون رو ببینم؟ جواب نداد! با احتیاط برگشتم و فهمیدم از یک قمقمه ی بزرگ چیزی می نوشد! تمام که شد گفت: حتما!
سر صبح لابد قهوه می خورد!
از این صدای ژژژژ زیر پایم خوشم نمی آمد راجع به کارهایش هم حرف نزدم. کمی به حرف آمده بود و چند جمله ی دیگر گفت راجع به اینکه کار مجسمه و سفال اینجا خوب هست یا نیست.
بعد هم چند دقیقه ای وقت صرف کرد و زیر لب زمزه کرد: کاغذ کاغذ کاغذ... تا یک کاغذ خیلی تمیز از جایی بیرون آورد. یک نام برایم نوشت و گفت : این را پیدا کن. دوستی قدیمی است شاید کمکت کند.
و من به این فکر می کنم که به قول دوست عزیزم نون ب. همه ی موقعیتهای این دنیا کمیک است. (در فارسی چه می گوییم به این کمیک؟ مسخره؟!) یا می تواند باشد. و من گاهی شاید بتوانم از این هزارتوی شبکه ای از آدمهای مختلف و روابط گوناگون سر برآوردم و به موقعیت ها به دید مسخره نگاه کنم و بنویسم و لبخند بزنم، که این همه ی داستان است...





Friday, January 30, 2015

از روزها و لحظه های من نو

چشمان نیمه باز خوابالود و صفحه ی پر نور مانیتور. میز کهنه ی تازه بنا شده. باد باد باد. سرد سرد سرد. زوزه کشان و گستاخ.
من گفتم: تابحال فکر کردی چرا باید هنرمون رو بفروشیم؟
او گفت: آره. شاید بهتره تقدیمش کنیم.
و آغاز شد...
سعی کردم خیلی طولش ندهم. گفتم: شب بایستی زود می خوابیدی... گفت فقط یک ساعت از ساعت خوابم گذشته ولی امشب خوابهای خوش می بینم. و برای من هم همین را آرزو کرد.
شب خوابش را دیدم و صبح با استرس ادامه ی گفتگوهایمان بیدار شدم...
و همان صبح تقریبا  کار درست را انجام دادم و آن گفتگو را تمام کردم. کار درست ..!

هنور برای من کسی که بخواند و بنویسد قدرت دارد. برای من کسی که یک بعد نداشته باشد قدرت دارد. و او اینها نیست... ولی شکی در دوست داشتنش نیست... او آن من است...

خوابم می آید و پلکهایم تحمل این صفحه سفید را ندارند. 
یادم آمد شرابی خریده ام که به سلامتی ظلم طبیعت بنوشم ...

Friday, October 10, 2014

آبی و زرد. رنگهایی که الان چشمم را می بندم ظاهر می شوند. مال استور است. محل کارم. مردم می گویند از هرچه بدت بیاید سرت می آید، من برای هر چه احترام قائلم سرم می آید. روزی بود که دوستی می گفت برای خرج دانشگاهش باید کشیر میشده، گفتم برایت احترام قائلم...
فروشگاه معروفی ست. جای خوبی ست. اما من که هستم؟ اینجا چه می کنم؟
همه ی اتفاقات اینجا عجیب است.
خوابم می آید و نفسم هم تند شده. گویا تبم برگشته باشد. تا همین حالا که حرف می زدیم چیزیم نبود. فقط گفتی چقدر خسته ای به من. شاید دیروزش را یادت رفته بود که اشک امانم نمی داد. از صبح گریه می کردم. شاید فاصله ی گریه ها یک ربع – بیست دقیقه بود. از صبح تا ساعت 6 بعدازظهر که کلاس بچه ها را تمام کردم.
انگار به هم زده باشندت. از اول. از سر. دلت که به هم می خورد، همان را فرض کن حالا کل احوالاتت به هم بخورد. و از آن بدتر که بخواهی بسازی اش. چیزی ازت نمی ماند.
این خسته ات می کند. در خودت باشی. در خودت فرو بپاشی و در خودت زندگی کنی و ... بسازی.
خوب که تو هستی و می پرسی: امروز چطوری؟ و من می گویم ... آنچه که می گویم. خوب که تو می دانی مرا و می خوانی که چه می شود مرا. و من می دانم تو را و می خوانمت.

نتوانستم این را ننویسم. این روزانه ی کهنه ی من که اغلب جز درد درش نیست!
از روزهای کهنه ی کودکی می گفتیم حرفمان نیمه ماند. یادم هست که همان روزها هم مشکلات من عجیب بود. مشکلات من این بود که نباید حرف خانه را با هم مدرسه ای هایم می گفتم و البته حرف مدرسه را در خانه.
 نباید می گفتم که کدام یک از نزدیکانم زندانند و چرا مامان و بابا سر فدا کردن خودشان جنگشان می شود: که تو بچه داری، نباید. مشکلات من این بود که نگویم از درد، از موسیقی، از رنگ، وقت مدرسه. و نگویم از درد، از آه، از عشق، وقت خانه. که اینها یا آنقدر کوچک و دم دستی بود که ارزشی نداشت. یا آنقدر بزرگ بود که مثلا من نمی فهمیدمش. هیچ کدام هم نبود. همه چیز را هم می فهمیدم هم به اندازه ی کافی بزرگ بود. آنها بودند که آن طرف ماجرا بودند. آن بزرگترها. که حرفهایشان بزرگترانه بود به قول خودشان و فکر می کردند من چرا و چقدر بزرگانه می نویسم وقت بچگی. و برای من جلسه می گذاشتند. ولی خب مبارزه چیز دیگر بود. از من مهمتر بود. از برادر کوچک مظلومم هم. چون، آنها که در مدرسه بودند علیه آنها که در خانه بودند و برعکس، مبارزه می کردند...
همین یک پاراگراف کافیست که سرم را به دوران بیندازد و نفسم را حبس کند و تیره ی پشتم را که یخ کرده است به یادم بیاورد. همین کافی است که شبح ببینم، وحشت کنم و مثل همان دوران کهنه، دنبال آغوشی بگردم که پنهان شوم. نوشتن را بس کنم و بروم و بعد به خودم نهیب بزنم که تو دیگر بزرگ شدی ... این مال آن وقت ها بود. تمام.


Thursday, June 12, 2014

خستگی، توهم، شعر، نمایش



آدم هی میچرخد توی دنیای مجازی. (حتی برای این دنیا هم اسم جدید میخواهم...)
دارد نو می‌شود یک چیزهایی. در من. در دنیای مجازی.
...
این اتفاق بزرگ است و تو نمی‌دانی. دلم می‌خواهد بگویم از جایت تکان نخور، حتی برای دیدنم.
معنا‌دیده ای که گاه برود؟ نمی‌خواهی اش. بگذرد ...
نمی‌خواهی فکرت هم جمع و جور شود. شعر نمی‌خوانی. کتاب که هیچ...
خلق هم نمی‌کنی. مگر برای مُزد.
می‌دانی این نمی‌شود. هیچ وقت نشده.
می‌خواهی، توانش را نداری. دلش را؟ جراتش را؟
جرات اگر بود بد می‌شد. کارهایی می‌کردی که "بد" بود، اما خوب به نظر می‌رسید.

پراکنده‌ام. چای و روزنامه‌ی ایرانی و بوی کاغذ خیس و کرم رنگ‌اش با ترکیب چای. نامه‌ی Cervical Screening Program، تلفن دستی، کیف پول با عکس کوچک خم شده‌ای که از گوشه‌اش دارد سعی می‌کند بیاید بیرون و من هر دفعه فرویش می‌کنم برگردد سرجایش. عکس خاطره. عکس عزیز. درست 5 سال و ... اندی پیش. من در تاریخ‌ها خوب نیستم. همه می‌دانند.
من در چه خوبم؟! این روزها به این فکر افتاده‌ام که دیگر نگویم هیچ!
دارد نو می‌شود.
ساعت از ظهر گذشته و در دیار تو از غروب. این غریب نیست؟! روزی که برای تو شب است و شبی که برای من روز؟!

تو، اما، توهمت را به من دادی. توهمی که از آن لذت می‌برم. گاهی چنان دوست دارم تلفنت را بگیرم و برایم تعجب کنی و از چیزهای غریب حرف بزنی که ...
همان ذهنت بیمارت کرد. نگو که این طور نیست...
می‌دانم روزی می آیی و نگران آن روزم. احمقانه است؟! نه! به نظر تو هیچ چیز احمقانه نبود! پس بگذار نگران بمانم. نگران اینکه ببینمت و بحواهم بَرَت ترحم کنم؟ یا بَرَت ... یا هیچ... بی‌تفاوت، کنار بقیه، دستی بدهم و بگویم خوش آمدی. (و در ذهنم این باشد که چرا نمی‌روی زودتر. که نمی‌دانم با تو چه کنم وقتی جلوی چشمم هستی.) و بخواهم بروم و تو نگذاری و هر چه برویم نیاورده است عیان شود ...
می‌بینی من بیماری تصور کردن بدترین لجظه‌های ممکن را به جزئیات کامل و حتی نهایت احساس بدی که از آن دست می‌دهد، هنوز دارم.
چرا فکر می‌کردم درد مشترک ما ها را به هم نزدیک می‌کند؟ تو چرا فکر کردی اول برای من بنویسی که مرگ در راه است؟ که بعد از چند سال بنویسم رسیده است؟ و تو بگویی که نه... ؟ که من بخواهم قانعت کنم که مرگ به من ربطی ندارد و به حس من...؟ و تو ذهنت را تراوش دهی که ...
نشخوار می‌کنم..!
ولی بدان که خیلی چیزها تغییر دارد می‌کند. – این را زرافه‌ی دوستم گفت که داشت بچه‌اش را می‌گذاشت مهدکودک.
همه چیز بی معنا و معنادار است، تواما.
چیزی که واضح است زمانی خواستم "تو" باشم. از آن زمان می‌گردم که خودم را پیدا کنم نمی‌توانم. برای همین خسته‌ام - شاید ...

یادم باشد بگویمت.

Tuesday, March 04, 2014

از سرزمینهای شمالی

دیروز به کسی می گفتم غربت بی­معنی است! تعجب کرد. گفت شعار می­دهم.
امروز در قطاری در سرزمینی شمالی، ویلن
­نوازی چیره دست این را می­نواخت. چنان گوشم را نواخت که پنداری نوای ایرانی می­زند. ایرانی نبود. چند ثانبه بعد، به­اش پی بردم.
قطعه­ای است مواج و خاطره­انگیز که آن گاه، کودکی­ام را در ذهنم جاری کرد. نوای –اتفاقا- غربی­ای که پدر دوست دارد و گاهی با سوت می­زندش! نوایی که بوی جاده­های شمال را می­دهد. بویی که نمناک است...
و تصویر پل ورسک...
و عکاسی از دختربچه با پالتوی چهارخانه و کفش قرمز در کنار ...  
و دل پیچه­های چالوس...
و لَختیِ بی­مسئولیتی دختربچه در صندلی عقب ماشین... در امنیت حضور پدر و مادر ...
و باران و باران و باران...

گرچه غالبا خاطرات نامتعادلم می­کند - و این ربطی به بحث ندارد- اما امروز لبخندی بر لبم چنان نشاند که از بوی خوش آشنایی بود. از همدلی. از حس اینکه شاید حقیقت دارد که در جهانی کوچک که من می­توانم از نوازنده­ی سفید خوشروی دوره گرد، شوق پراکندن آوایی این چنین آشنا را بگیرم، غربت کلمه ای غریب است.