Tuesday, April 21, 2009

ای بابا...

چند ماهی گذشته از آخرین پست، آخرین نوشته... الان خیلی چیزا فرق کرده...

ولی چرا این بار هم دلم گرفته؟!

از دست اون رئیسه نجات پیدا کردم ولی گیر یه آدمی افتادم که این دفعه خیال می کنه رئیسه!!

بی خیال... هون جوری که اون حل شد این یکی هم می شه. (بابا مثبت اندیش!)


از سر کار وبلاگ نوشتن هم بد نیست ها!


شاید بیشتر بنویسم...



Wednesday, October 15, 2008

TOday

ولی دلم گرفته انگار.

پیشم نیست خوب نباشد. چمه؟

اگر بخوام کشف کنم ازخیلی چیزها دلم گرفته:

اول اینکه چرا رئیسم انقدر خودپسند و خودبینه و چرا من شدم خاری تو چشم آقا که حالا هر جوری شده داره با پیشرفت من مقابله می کنه.

دیم اینکه چرا قانون مملکتم رو باید از همسر آینده پس بگیرم؟ یعنی بهش بگم حقی رو که خاک و آبم نداده تو بهم بده؟

سیم اینکه ...

انگار فرقی نمی کنه 15 سالت باشه یا 25 یا بیشتر، دلت به هر حال تنگ می شود!


گل-شیفته

بحث حضور بازیگران زن ایرانی در فیلمهای هالیوودی خیلی داغه. بعد از گلشیفته فراهانی، میترا حجار هم در فیلم steliana blue بازی کرده.

اما فعلا تا میترا حجار به میدان بیاد، بحث های گلشیفته داغه! من که بازیگوشی های این دخترک رو دوست دارم حسابی، و تصمیمش برای بازیگر شدن هم خیلی برام جالبه. یادمه توی یک مصاحبه گفته بود من داشتم می رفتم اطریش برای ادامه ی درس موسیقی، که بازی در درخت گلابی تصمیمم رو عوض کرد و بازیگری رو انتخاب کردم.

اما بحثها این روزها بیشتر در مورد ظاهر گلشیفته است. یعنی نوع حضورش روی فرش قرمز. طبیعی یه که این بحث ها توی هر جامعه ای که تا حالا از چنین حضوری محروم بوده پیش بیاد. تفاسیر خیلی زیادی هم ازش شده! از تفسیر س.ک.س.ی و عجیب و غریب جناب خوابگرد تا تفسیر و تحلیل و مرتبط کردن سریال یوسف پیامبر با حضور گلشیفته توسط جناب پورمحسن در رادیو زمانه. از جلو تلویزیون رد می شدم دیدم برنامه زن امروز صدای آمریکا هم با حضور خانم مهاجر به تحلیل قضاوتها در مورد گلشیفته پرداخته بود.

(توی همه اینا نوشته ی یک دختر ترشیده خیلی بامزه بود!)

به نظر من که همه اینها خوبه! خوبیش هم در اینه که جامعه لااقل یه کم وارد فضاها و بحثهایی می شه که قبلا نبود. بحثهایی که حتی ممکنه گاهی به حقوق زنان منتهی بشه!

یاد حضور شرمگنانه ی نیکی کریمی در کن که می افتم دلم براش می سوزه که با آن ظاهر جذاب چقدر می تونست دلفریب هم باشه اگر او هم حجاب اجباری را کنار می زد.

القصه به نظرم هرچه بحث بیشتر باشه و تحلیل، اتفاقات بعدی هم با دقت بیشتری پیش می ره.

لینک دانلود فیلم گلشیفته رو هم می تونین اینجا پیدا کنین:

گروه طرفداران گلشیفته


Monday, September 01, 2008

خوشحالم که حرف زنها به کرسی نشست!

و خوشحالم که تو تا حالا به هیچ زنی نگفتی ضعیفه.

.

.

.

گاهی آدم خیلی ساده اندیش می شه...


Sunday, August 24, 2008

دوباره حوس نوشتن کردم...

یاد روزهایی که توی وبلاگ قبلی که جزو اولین وبلاگهای دنیا بود! و دیگه الان باز هم نمیشه افتادم... خوب بود گاهی می خوندمش. الان ولی دوست دارم دوباره یه چیزایی رو ثبت کنم. به دلیل ماندگی، نه! ماندگاری. ولی انگار یه جورایی هر کی وبلاگ می نویسه از درد و رنج و غم می نویسه. این روزها ولی کسی هست که به من بگه همش هم درد و رنج نیست... به خودم که برمی گردم می بینم این درد و رنج بازی هم یه جور ژست روشنفکرانه (یا روشنفکر نما!) بوده انگار. از همون وقتی که 14-15 سالگی سهراب سپهری رو به جرم مثبت نوشتن(یا به قول اونوقتها لوس نوشتن!) گذاشتیم کنار و تصمیم گرفتیم شاملویی بشیم و فروغی. حالا خلاصه بزرگ شدم یا ژستهام تغییر کرده نمی دونم! به هر حال الان 14-15 سال از اون دوران می گذره! شاید هم تغییر لازمه ی دورانه.

القصه دیگه حالا اگه غم و غصه و درد و رنج ننویسم هم خیلی احساس جدی نبودن، یا حساس نبودن، یا گناه نمی کنم.

حالا پس هر چی نوشتم نوشتم قبول!؟


Monday, June 16, 2008

حرف زن

If you want to know about freedom in any country, go and ask the women of that country

اين جمله‌ي جالب ابتداي ويديويي ديگر به سبك رپ از شاهين نجفيِ كه اين روزها به صداي زنان تبديل شده و اگرچه خودش مي‌گه من از گردانندگان جنبش زنان در مورد آهنگ‌هام بازخوردي نگرفتم، ولي من تند شدن نفس همه‌ي آدمايي رو(خصوصا خانمهايي) كه اين آهنگ رو براشون گذاشتن ديدم.

اين ويديو با صحنه‌هاي دردناكي از فيلم سگ‌كشي تنظيم شده. فيلمي كه من وقتي ديده بودم تا دو روز حرف زدنم نمي‌اومد...


اسلحه‌م صدامه، بلند میشه این حق زنه ...

جدا از اينكه تصاوير اين ويديو دردهات رو يادت مياره ولي كلامش مي‌تونه مثبت باشه. به هر حال دست آقاي خواننده و سازنده‌ي جامعه شناسش، شاهين نجفي، درد نكنه. حظ برديم..!

Thursday, June 12, 2008

خرداد 87

"همه ما راحت حرف مي زنيم ولي نوشتن براي بيشتر ما سخت است. اما تو بنويس تا يادت بماند که نوشته ها ، در پاي عبور است . فردا که برگردي و نوشته هايت را بخواني، به ياد مي آوري که از کجا رد شده و چطور قد کشيده اي..."

نمی دونم اینو از کجا نوشتی ولی می دونم با اعتقاد نوشتی... راستش رو بگم خیلی خوشحالم که هستی و خوشالتر از اینکه می تونم بگم که خوشحالم.

سنگی که شبیه خورشید بود روبرومه. درست روی میزم. پشت همین نوت بوک. مثل خودته. بزرگ، آروم، صبور و اطمینان بخش...

راستش داری موفق می شی. داری خاطرات زشت و ترسناک گذشته ی من رو آروم پاک می کنی. می دونم از شنیدنش چقد خوشحال می شی... و می تونم تصور کنم نگاه عمیق و دستای گرمت رو که به تأیید و احترام دورم می گیری.

خوشحال باش. من هم هستم. دارم از تو یاد می گیرم که خودم باشم، با یه کم چاشنیِ ...

Wednesday, February 20, 2008

انسانم آرزوست

امروز عوض شدم! مهتاب جون رنگم رو تغيير داد! ولي از آرايشگاه كه اومديم بيرون خيلي از اين ماشين سبزها ترسيديم...

طبيعي بود كه هي از دستشون فرار كنيم ... وقتي وايساديم دم يه عابر بانك (ATM) كه ازش پول برداريم، يهو ديديم يكيشون داره صاف مياد طرفمون... من كه داشتم سكته مي‌كردم رسما...

آقا با يك عالم ريش اومد نزديك و صاف هم به ما نگاه مي‌كرد، يه لحظه، همه‌ي اتفاقاتي كه مي‌تونست بعدش بيفته رو تو ذهنم مرور كردم... نفسم رو تو سينه حبس كردم و منتظر شدم ... هيچ راه فراري نبود. ATM درست نبش يه كنج بود و ما تقريبا گير افتاده بوديم. جناب افسر كه يه اخم گنده هم تو صورتش بود، و اسلحه هم داشت، نزديك و نزديك شد تا اينكه بالاخره به ما رسيد ولي ... درست پشت سر من وايساد. من در حالي كه سعي مي كردم اوركت كوتاهم رو يه جوري پنهان كنم و موهاي تازه‌ام رو زير شال بچپونم، متوجه شدم اومده وايسه توي صف كه اونم از ATM پول بگيره!!...

خيلي ضايع بود اما با دوستم كه نمي‌دونم ازفرط ترس يا از شدت باد امروز، رنگ و روش حسابي پريده بود، به هم نگاه كرديم و پقي زديم زير خنده... آقاي سبزپوش كه خوب دست ما رو خونده بود فقط روش و كرد اونور و هيچي نگفت...! فكر كنم اونم تو دلش مي‌خنديد...!